شهاب الدين احمد سمعانى

90

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

يحيى معاذ رازى گفتى - رحمة الله عليه : حجّتى حاجتى و عدّتى فاقتى . حجّت من حاجت من است و سرمايهء من فاقت من است . هيچ نظر باآفت‌تر از آن نيست كه از تو برآيد و هم به تو فروآيد . آن نظر قاعدهء همه آفتهاست امّا نظرى كه از تو دور بود قاعدهء همه فتوحهاست . سهل عبد اللّه تسترى گفت : نظرت فى هذا الامر فلم ار طريقا اقرب الى اللّه من الافتقار و لا حجابا اغلظ من الدّعوى . در اين راه نظر كردم و بصر بصيرت را بر حقايق برگماشتم 22 ، هيچ راه نزديكتر از نياز نديدم و هيچ حجاب شگرف‌تر از دعوى نيافتم . به راه ابليس نگر 23 تا همه دعوى بينى . به راه آدم فرونگر تا همه نياز بينى . اى ابليس تو چه مىگويى : انا خير منه ؟ . اى آدم تو چه مىگويى : رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا ؟ همه موجودات از كتم عدم در فضاى قضا آورد از هيچ چيز نبات نياز نرست جز از خاك . اين مشتى خاك را كه سرشتند به آب نياز سرشتند . همه چيزها داشت نيازمندى دربايست بود كه پيوسته بر درگاه زارى مىكند . نهاد آدم را از نياز سرشتند و مدد از نياز فرستادند مسجود ملايكش گردانيدند 24 و بر تخت پادشاهى و خلافت بنشاندند و مقرّبان را پيش وى برپاىكردند و از نياز او ذرّه‌اى كم نشد . در فردوس آوردندش و اين توقيع روان كردند كه و كلا منها رغدا حيث شئتما . هشت بهشت آن تست چنان كه 25 خواهى تصرّف كن ، و افلاس او بدان ناچيز 26 نگشت . باللّه العظيم كه آدم بود كه قدر بهشت بر كف وى نهاد در جملهء 27 موجودات عروسى زيباتر از بهشت نبود چهره‌اى به آن جمال و پيرايه‌اى به آن كمال كه او داشت همى سلطان همّت آدم از عالم غيرت غيبى در آمد و قدر او بر كف او نهاد و بهاى او در ترازوى كرد بهشت به فرياد آمد كه ما طاقت اين مرد بىباك نداريم . اى جوانمرد ! اگر فردا در بهشت شوى به گوشهء چشم دل به وى بازنگرى ، حقّا و حقّا كه در همّت آدميّت قاصر باشى . چيزى كه پدرت آن را به دانهء گندم بفروخت چه كرا كند رخت آنجا فرو نهادن ؟ آدم مىگويد : خداوندا اينكه مىگويى إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ / a 28 / خَلِيفَةً درست است و شرفى عظيم است از فضل تست امّا حقّ ما آن است كه رَبَّنا ظَلَمْنا . آن چهار 28 بالش خلافت عطاى تو است امّا داد نهاد ما اين است كه رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا . آدما ، از ميان همه نعمتها دانهء گندم چرا اختيار كردى ؟ گفت : زيرا كه بوى نياز از او يافتم . آدم سرشتهء نياز بود و در گندم بوى نياز بود ، معجون نياز با بوى نياز به هم فرا